چه فرقی بین استیو جابز و دنیس ریچی بود؟در اصل جفتشون نابغه بودن ولی اینهمه که حرف استیو بود حرف دنیس نبود…استیو رو همه میشناسین ولی دنیس رو فقط بعضیا میشناختن ! حالا ببینم دنیس کی بود.اگر میخواید بیشتر بدونید اینجا رو بخونید ولی به اختصار باید بگم دنیس ریچی پدر زبان C و سیستم عامل یونیکس بود.C یکی از قویترین و پرطرفدارترین زبان های برنامه نویسی دنیاست و از روی اون ++C و جاوا نوشته شده که باز شکی در قدرت این دو زبان نیست.یونیکس هسته اولیه تمامی سیستم عامل های لینوکس و همینطور سیستم عامل اپل مکنتاش بود که استیو جابز ازش استفاده میکرد.حتی از اون هست که آندرویید به وجود اومده ! حالا واسه من که طرفدار جاوا هستم با لینوکس کار میکنم و سیستم عامل گوشیم آندرویید هستم مرگ کدومشون مهمتره؟مسلما مرگ جفتشون مهمه به هر حال این دو از مهمترین افراد تاثیرگذار در زندگی مردم جهان هستن اما بیاید بهتر به واقیعت نگاه کنیم.واقعا استیو جابز اینهمه تغییر به وجود آورده؟مردمی که از استیو حرف میزنن بیشتر بخاطر سبک زندگیش و مرگ تراژیکش به دستاورداش نگاه میکنن و گفتار همشون حاکی از حس ترحم هست.دیگه این چند وقت خودتون در شبکه های مجازی دیدید نظرات مختلف مردم رو.من هیچوقت سیاست های انحصارگرانه اپل رو قبول نداشتم و از هیچکدوم از محصولاتشم استفاده نکردم چون اپل روح آزادی و اختیار رو همواره از مشتریاش سلب میکنه.از هسته یونیکس یه سیستم عامل میسازه و با فروشش فقط فکر سود دهی هست درحالی که صدها توزیع لینوکس به صورت مجانی وجود داره .البته اینم میدونم اونجا دنیای سرمایه داری هست و راه و روش زندگی در اونجا بر پایه مناسبات انسان و دنیای اقتصادی بازار آزاد تنظیم میشه.به هر حال این راه و روش متفاوته دو نفر از بزرگان هست که به من نشون میده سبک زندگیم رو چجوری تنظیم کنم.یکی در اوج شهرت و ثروت میمیره و واسه مرگش میلیونها نفر متاثر میشن بدون اینکه واقعا خیلیا بیشنن چند لحظه فکر کنن ببینن برای چی حتی !یکی هم در کنج عزلت میمیره و اندک افرادی یاد اونو رو زنده نگه میدارن ولی همه میدونن برای چی…
مرگ های متفاوت
اکتبر 16, 2011Rose
مه 23, 2011آن یک که معتقد به خدا بود
و آن یک که نبود
هر دو می پرستیدند
یک زیبا را که در اسارت دشمن بود
………………………………………
آن یک که معتقد به خدا بود
و آن یک که نبود
یک روشنایی در برابرشان بود.
نامش هر چه هست ، چه فرقی است
که یکی اهل مسجد و دین بود
و دیگری از آن دوری میجست
آن یک که معتقد به خدا بود
و آن یک که نبود
هر دو وفادار بودند
با لبان خود،با دل خود و با دستهای خود
و هر دو می گفتند که مام زنده بماند
که باقیش حرف است.
آن یک که معتقد به خدا بود
و آن یک که نبود
…………………
آن یک که معتقد به خدا بود
و آن یک که نبود
در آستان مرگ،هر دو دگر بار،نام آنکس را
که هیچ یک فریبش نداده اند، بر لب می آورند
و جویبار خون سرخشان
یک رنگ و یک درخش می لغزد.
آن یک که معتقد به خدا بود
و آن یک که نبود
خونشان جاری است.
میرود تا خاکی را که همیشه دوست داشت در برگیرد
تا از گرمی عشق گرمشان در روزهای فصل نو
انگور معطر رسیده شود
آن یک که معتقد به خدا بود
و آن یک که نبود.
…………………
پی نوشت :این شعر به نام لاروزئه و لورزدا از لوئیس آراگون هست که برای دو تن از کشته شدگان جنگ جهانی دوم به نام گابریل پری که بخدا معتقد نبود و استیون دورو که بخدا معتقد بود سروده شده.برگرفته شده از کتاب نامه های تیر باران شده ها ترجمه م. فضلی
دلِ سگ
اوت 15, 2009خیلی وقت بود که کتاب نخونده بودم…به پدر گفتم یه کتابی داشتی به نام دلِ سگ کجاست؟گفت همون که بلگاکف نوشته؟گفتم فکر کنم تورگینف نوشته.گفت نه بولگاکف نوشته مثه مرشد و مارگاریتا.گفتم حالا کجاست؟گفت برو تو کارتن هایی که تو اتاقت هست بگرد.اومدم تو اتاق شروع کردم یکی یکی کارتن ها رو باز کردن.کارتن اول نبود.تو کارتن دوم کتاب ثریا در اغما اسماعیل فصیح رو دیدم که تازه فوت شده.روحش شاد…یه کتابی بود با صفحات کاهی(اکثر کتابای قدیمی پدر صفحاتش کاهی هست) و از هم جدا شده.مصاحبه با تاریخ و نامه به کودکی که هرگز متولد نشد از اوریانا فلاچی هم بود.رفتم سر کارتن سوم…پدر اومد داخل گفت تو همین هست و در عرض 15 ثانیه پیداش کرد گفت بیا.من داشتم یه کتاب از آنتوان چخوف رو نگاه می کردم…یعنی گزیده ای از کارهاش هست که تو یه کتاب جمع شده.داشتم کتاب رو نگاه می کردم که صدایی گفت کتابا رو بذار تو کارتن ببر بذار سر جاشون…پدر بود.شروع کردم به جمع کردن کتابا…باید این کتابا رو یکی بیاد ببره بازم صدای پدر هست.گفتم نه من هنوز خیلیاشو نخوندم.یادمه یه بار بهش گفتم من فقط از ارث کتابخونه رو میخوام با این کتابا…اولین رمانی که خوندم همین مرشد و مارگاریتا از میخائیل بولگاکف بود.تازه فیلم گاهی به آسمان نگاه کن از کمال تبریزی رو دیده بودم.آخرش نوشته بود با برداشتی آزاد از رمان مرشد و مارگاریتا(نقل به مضمون).خیلی کتاب قشنگی بود ، ریتم جذابی داشت و تا آخرش به هم پیوستگی خوبی داشت.بعدش خاطرات خانه اموات از داستایوسکی رو خوندم.ترسیم چهره یک زندانی تنها با انجیل مقدس!…شاهکار نوشته ی امیل زولای فرانسوی قصه یک نقاش شکست خورده که آخرش خود کشی کرد سومین رمان بود.آس و پاس های جرج اورول داستان ظرفشوی مستی که زندگی فلاکت بارش خیلی زیبا بود این کتاب بعدی بود تا رفتم سراغ کتاب زندگی و مرگ لنین نوشته رابرت پاین.هم رمان بود هم تاریخی!این رو که خوندم پست انقلابیون در وبلاگم رو نوشتم.آخرین کتابی که خونده بودم تهوع اثر ژان پل سارتر بود نهایت روزمرگی شاید شبیه زندگی خودم…این قدر حس تهوع رو در آدم به وجود می آورد که تا وسطاش خوندم واسه سه ماه گذاشتمش کنار بعد تو سه شب تمومش کردم.تهوع درباره یه پژوهشگر تنها که همیشه دچار روزمرگی هست و این روزمرگی مدام حالت تهوع رو بهش القا میکنه.حالا میخوام شروع کنم دوباره به خوندن این بار با دلِ سگ.
خواب
ژوئن 4, 2009خواب دیدم که مردم.از ساعت چهار تا هفت کلاس داشتم بعد اومدم خونه.دور و بر ساعت هشت بود که خوابم برد.خواب دیدم تصادف کردم و مردم.ترمز ماشین بریده بود نتونستم کنترلش کنم رفتم تو خاکی و سرم خورد به شیشه و مردم.خیلی ساده حتی تو خواب هم اینو به خودم گفتم.بعد دنبال دو سه نفر دیگه که نمی شناختمشون راه افتادم.رسیدم خونه پدربزرگم همه فامیل اونجا بودن.رفتم داخل.خانوادم رو دیدم…نتوستم چهرش رو تشخیص بدم ولی فکر کنم مادرم بود که گریه می کرد.بعدش چیز زیادی یادم نیست فقط ترسیده بودم و به خودم می گفتم دیگه دستت از دنیا کوتاه شد.دیگه نمی تونی برگردی…سپیده صبح بود که از خواب پریدم.قبلا هم خواب دیده بودم که اطرافیانم فوت شدند ولی این یکی دوتا فرق مهم داشت.اول مرگ خودم دوم هم باور پذیری که در خواب بر وجودم حاصل شد.وقتی خواب می دیدم یکی از اطرافیانم فوت شده خیلی ساده به خودم می گفتم این یه خواب هست و خودکار از خواب می پریدم.نمی دونم این قابلیت یا استعداد یا هر چیزی که اسمش هست رو از کجا یاد گرفتم ولی این دفعه کلا باورم شده بود که مردم و سعی نکردم بیدار بشم.اون موقعی که تصادف کردم فقط یه نور سفید یادمه و احساس کردم یه پنج دقیقه ای هم گذشت که متوجه شدم روح از بدنم خارج شده.یاد یه خواب دیگه افتادم که چهار سال پیش دیدم.خواب دیدم که از الاکلنگ پارک پشت مدرسه ام به آسمون رفتم یعنی منو به سمت آسمون پرتاب کرد.اونقدر رفتم بالا که حس کردم روح داره از بدنم خارج میشه بعد فقط یه لحظه از سقوط ترسیدم.مسیر عوض شد و با سرعت به سمت زمین برگشتم.جوری خوردم زمین که از درد از خواب پریدم.
پی نوشت:اگر جای خواب با واقیعت عوض می شد چه اتفاقی می افتاد؟
پس!نوشت:میر حسین…
بدون عنوان
مارس 8, 2009روز اول:
امروز روز اولی بود که باید می رفتم دانشگاه بعد از 110 کیلومتر رانندگی رسیدم برگه انتخاب واحد همرام نبود واسه همین زود راه افتادم رفتم یه پرینت دیگه از انتخاب واحدم گرفتم بعدش رفتم دنبال یه سری کار اداری که خیلی هم طول کشید.یه لحظه احساس کردم که چقدر گرسنه ام کلاس سه ساعت دیگه شروع میشه اومدم تو شهر یه گشتی بزنم…جای آبادی نیست یعنی نسبت به شیراز هیچ جا تو ابن استان آباد نیست.
یک ساعت به کلاس:چند متر جلوتر چندتا دختر دارن بازی میکنن یادمه از زمانی که رفتم کلاس اول دبستان به خودم گفتم دیگه نمی تونم بازی کنم حالا هم که دچار روزمرگی شدم.
سر کلاس:خب از واژه استاد خوشم نمیاد پس از واژه آقای ایکس استفاده میکنم…داره میگه اگه دوست دارید فلان جزوه رو بگیرد.تو این کلاس با من سه تا پسر هست که یکیش شاغل و سی و اندی سال داره یکی دیگه هم که هنوز ریشاش در نیومده هشت تا دختر هم هست نه الان چهارتای دیگه اضافه شدن….
روز دوم:
امروز با ماشین خودم اومدم آه که چقدر خسته کننده بود.سه ربع ساعت مونده به کلاس.صندلی ماشین رو عقب دادم آفتاب ملایم و گرمی هم داره میتابه فعلا آفتاب رو غنیمت می شمارم نوشتن کافبه!
سر کلاس:آقای ایکس آدم سخت گیری به نظر میاد ولی خوب درس میده سعی میکنم این درس رو پاس کنم.
روز سوم:
صبح ساعت ۶:۳۰ از خواب بیدار شدم ساعت ۸ هم کلاس داشتم رسیدم به دانشگاه رفتم داخل فهمیدم کلاس تشکیل نمیشه دو تا کلاس هم بعدش داشتم اصلا حسش نیست برگشتم شیراز و خوابیدم.
روز چهارم:
امروز به خاطر معرفی مدیر گروه ها زود اومدم باید برم به سالن آمفی تئاتر و ببینم چی میشه…رئیس دانشگاه یه آدم جوون هست به نظر میرسه آدم خوبی باشه در مورد مدرک به همه اطمینان میده ،میگه از هر ارگانی که واسه استخدام دانشجوها از ما استعلام شد ما نوشتیم اون ادم مشکلی نداشته(پیشاپیش یعنی کار سیاسی نکنید ،مشکل درست نکنید و از این حرفا.به حساب خودش یه جور زهر چشم گرفتنه) یه سری حرف دیگه که حسش نیست نت بردارم.نوبت مدیر گروه ما رسیده باید ببینم مشکلم رو می تونه حل کنه یا نه.در آخر نوبت روانشناس میرسه خیلی با تظاهر صحبت میکنه…
سر کلاس:تشکیل نشد.
روز پنجم:
امروز آخرین کلاس هست که باید برم آقای ایکس حالش زیاد خوب نیست درسش خوبه ولی از آدمای سر کلاس خوشم نمیاد.
پی نوشت:تا بعد عید دیگه نمیرم دانشگاه…
پس!نوشت:باز به فکر سربازی افتادم…
به نام پدر
ژانویه 24, 2009همیشه فکر می کردم انقلابی که تو کشور من سالها قبل از اینکه به دنیا بیام به وقوع پیوسته کار بیهوده ای بود.وقتی با پدرم بحث می کردم میگفتم چرا انقلاب کردی؟ میگفت مگر من تنها بودم همه ملت هم دل شده بودند.بهش می گفتم مگه شما انقلاب نکردید که دیگه زندانی سیاسی نداشته باشید پس چی شد؟میگفت ما هم همین رو گفتیم ولی بعد از چند ماه که از انقلاب گذشت دوباره زندان ها رو باز کردن به بهونه مبارزه با ضد انقلابیون و منافقین و از این حرفا.بهش گفتم فکر می کردی سرنوشت انقلاب چی میشه؟گفت ماها فکر می کردیم اون چیزی میشه که مرحوم شریعتی میگفت سوسیالیسم اسلامی یا جامعه توحیدی.پدرم کتاب های جیبی مرحوم شریعتی رو داشت.یه روز بهم گفت وقتی این کتابها رو می خریدم سعی میکردن خوب نگهشون دارم تا پسرم هم بخونتشون ولی من هیچ علاقه ای به تفکر انقلابی نداشتم.الان که انقلاب سی ساله شده از حرف های پدرم یه چیز رو خوب یاد گرفتم اونم اینه که انقلاب تو هر کشوری فقط یک بار رخ میده.یه نسل فقط می تونه انقلاب رو به وجود بیاره و نسل های دیگر فقط نظاره گر هستند.در نتیجه یاد گرفتم هیچ وقت انقلابی نباشم.هیچ وقت به وضع موجود اعتراض نکنم چونکه دیدم چطور آرزوهای پدرم تحقق پیدا کرد.من از آدمایی که جامعه رو به سوی انقلاب مجدد سوق میدن زده میشم چونکه نتیجه یکسان هست.فقط رفرم یا اصلاحات هست که می تونه به من کمک کنه نه دگرگونی کامل.انقلاب واژه بزرگی هست برای اونایی که بودن و دیدن و نباید هیچ وقت به خاطر انقلابی بودن این افراد به دیده تحقیر به آنها نگریست.نباید بخاطر اتفاق هایی که بعد از انقلاب رخ داده و خارج از حیطه قدرتشون بوده سرزنش بشن.اما خب همه اشتباه میکنن و اشتباه انقلابیون هم نتیجه گیری درباره کاری هست که انجام دادن در حالی که همیشه نسل های بعد تصمیم می گیرن کاری که نسل های پیشین انجام دادن درست بوده یا نه.پدر من همیشه از انقلابی که در اون شرکت کرده دفاع میکنه ولی هیچ وقت کارهایی که بعد از انقلاب رخ داد رو توجیه نمی کنه.پس من هم فقط به انقلاب نگاه میکنم و کار پدر رو تایید می کنم و میگم به نام پدر…به نام وطن…به نام آزادی.
ماجرای ابرقدرت و لنگه کفش
دسامبر 18, 2008جرج بوش رئيس جمهور امريکا که روز گذشته طي سفري غيرمنتظره براي امضاي توافقنامه امنيتي به عراق سفر کرده بود، در حالي که در کنفرانسي مطبوعاتي با نوري المالکي نخست وزير عراق شرکت کرده بود از سوي يکي از خبرنگاران عراقي با لنگه کفش مورد حمله قرار گرفت. به گزارش آسوشيتدپرس منتظر الزيدي خبرنگار تلويزيون بغداد که در اين کنفرانس مطبوعاتي شرکت کرده بود به ناگاه از جاي خود برخاست و دو لنگه کفش خود را به سوي جرج بوش که مشغول پاسخ به سوالات طرح شده بود، پرتاب کرد. وي در حالي که اقدام به اين کار مي کرد، فرياد مي زد؛ «اين بوسه خداحافظي است. اي سگ. اين براي همه بيو ه ها، يتيمان و آنهايي است که در عراق کشته شده اند.» بوش اما با حرکتي سريع جاخالي داده و اجازه نداد هيچ کدام از دو لنگه کفش به سرش اصابت کند(روزنامه اعتماد 26 آذر87)….پدرم صدام زد و گفت:آرین….آرین بیا ببین این خبرنگار عراقی چجوری کفش هاشو داره پرتاب میکنه به سمت بوش….دوستم فردا بهم پی ام داده میگه:اون خبر نگار رو ديدي كفش پرت كرد تو كله بوش؟….مادرم از سر کارمیاد خونه میگه راسته که کفش این خبرنگاره رو میخوان تو یه حراجی به قیمت پانصدهزار دلار بفروشن….اینجا خونه مادربزرگ:بهم میگه من یه پیشنهاد دارم باید از خودش و کفش هاش تندیس درست کنند….مطالب برتر وردپرس رو نگاه میکنم نوشته که دانلود بازی جالب بوش و خبرنگار کفش انداز با حجم ۵۱ کیلو بایت!!! واقعا چگونه تب لنگه های کفش فراگیر شد؟…. و اما میرسیم به خودم….نمی دونم من هم دوست دارم کفش هام رو پرتاب کنم به سمت یه سیاستمدار ایرانی که ازش خوشم نمیاد یا اینکه به سبک طرفداران محیط زیست یه کیک بزرگ رو با دقت هر چه تمام تر رو صورتش بمالم.آیا این اتفاق در آینده می افته؟نمیدونم….آیا توانش رو دارم؟نمی دونم….بعدش چه بلایی سرم میارن؟بازم نمیدونم….آخرین خبری که از این خبرنگار عراقی داشتم این بود که بازجوهایی از دفتر نخست وزیر دارن ازش تست مواد و الکل میگیرن.اما این خبرنگار وقتی صدام قیام شیعیان رو سرکوب کرد کجا بود؟وقتی که به شدت تحت تحریم های جهانی قرار گرفت آیا کفشی به پا داشت؟یادم هست که سوم راهنمایی بودم که آمریکا و متحدانش به عراق حمله کردند معلم دینی و عربی ما اومد سر کلاس بهمون گفت این عراقی ها همون هایی هستن که وقتی تو جبهه یه پیروزی نصیب شون میشد میریختون تو خیابون و شادی میکردن در حالی که مادران این سرزمین واسه مرگ فرزنداشون اشک میریختن حالا ببینید چه بلایی داره سرشون میاد.(نقل به مضمون).آمریکا یه ابرقدرت فرامنطقه ای هست واسه دل مردم عراق که لشکر نکشیده به اونجا و این همه سرباز به کشتن نداده که مردم عراق به آزادی برسن.این کار رو برای بقای حکومتش برای بقای مردمش انجام داد….نفت مایه حیات جوامع صنعتی!ملت عراق باید بدونند رسیدن به آزادی و دموکراسی اگر در طول یه پروسه زمانی نباشه و با یه جنگ رخ بده هزینه بر خواهد بود.هزینه اش همون بشکه های نفتی ، یتیمان و بیوگان هست.این ذات ابرقدرتی هست که ایجاب میکنه زور بگه.این تجربه گرانبهای جنگ سرد هست که به آمریکا یاد میده که چجور بقای خودش رو تضمین کنه.این هم آخرین کاری بود که آمریکا تونست انجام بده چون که جهان با ظهور ابرقدرت هایی مانند چین و در بعضی مواقع تحادیه اروپا و روسیه داره به سمت چند قطبی بودن پیش میره و اثرگذاری آمریکا در این جهان رو به افول هست.
جست و گریخته
نوامبر 2, 2008پرسید حق تعالی چرا خلق را بیافرید و چون بیافرید چرا رزق داد و چرا میرانید و چرا برانگیزد.گفت بیافرید تا او را بنده باشند و رزق داد تا او را به رزاقی بشناسند و میراند تا او را به قهاری بشناسند و زنده گرداند تا او را به قادری بشناسند.
یکی از دیالوگ های رضا کیانیان در فیلم گاهی به آسمان نگاه کن
صدای این دیالوگ
****
ناکتارس بزرگترین دختر دوزخ در وسط راه خوابید و نه فرزند به دنیا آورد که هشت تن از آنها پسر بودند:ترس ، جنون ، زشتی ، شهوت ، حرص ، گمراهی ، نفرت ، درد…ولی نهمین فرزند به دنیا پانگذاشت تا بعدها در زمین جهنمی به پا کند و سرچشمه همه شادی ها را به مردم نشان دهد.آخرین فرزند کیست؟
بر گرفته از فیلم Jade Warrior (جنگجوی یشم پوش)
****
ما چند بار زندگی می کنیم؟…چند بار می میریم؟…میگن وقتی که انسان می میره درست بیست و یک گرم از وزنش کم میشه…این بیست و یک گرم چه رمزی در خودش داره؟…چه چیزی رها میشه؟…کی باید به لحظه رهایی برسیم؟…چه بخشی از ما با اون میره؟…چه چیزی باقی می مونه؟بیست و یک گرم وزن چندتا سکه ی پنج سنتی…وزن یه گنجشکه مگس خواره یا یه تیکه شکلات…اصلا وزن بیست و یک گرم چقدره؟…
دیالوگ پایانی شان پن در فیلم بیست و یک گرم
انقلابیون
اکتبر 13, 2008انقلاب از ریشه قلب به معنی دگرگونی.این جمله ، اولین کلاماتی ست که بعد از شنیدن واژه انقلاب به ذهن انسان متبادر می شود.برای ایرانیان این کلمات بسیار آشناست.تا چند ماه آینده سی امین سالگرد انقلاب ایران جشن گرفته می شود. انقلاب ایران آخرین و بزرگترین انقلاب مردمی در قرن بسیتم میلادی بود.اولین انقلاب ، انقلاب روسیه به رهبری لنین در سال 1917 ، که بعدها به تشکیل اتحاد جماهیر شوروی انجامید.اما رهبر انقلاب روسیه چه خط مش فکری رو برای به نتیجه رساندن انقلاب دنبال می کرد؟ مارکسسیم؟یا مکتبی که خود بنا گذاشت(مارکسیسم لنینیسم)؟چگونه شد که انقلاب روسیه سلسله انقلاب هایی رو به وجود آورد که قرن بیستم به نام قرن انقلاب ها مشهور شد؟ در زیر شما رساله را می خوانید که مولد انقلاب روسیه بود.این مقاله به وسیله نچایف با عنوان کاتشیسم انقلاب نوشته شد. این رساله بر لنین تاثیر ژرفی بر جای گذاشت،تا بعدها که در امپراطوری سرخ به صورت عملگرایی مطلق یا مفرط در آمد. (کاتشیسم:روش آموزش اصول دین از طریق سوال و جواب).
کاتشیسم انقلاب
وظایف یک انقلابی نسبت به خودش
۱) انقلابی مردی ست فناناپذیر.عاری از هر نوع علائق شخصی ، فعالیت شغلی ، احساس ، پیوستگی ، تملک و نام شخصی است.همه چیز در وجود او در فکر و عشق به انقلاب خلاصه شده است.
۲) انقلابی می داند نه تنها در کلام بلکه در ژرفای وجودش و در کلیه رفتارش ، رابطه ی او با نظام اجتماعی و جهان متمدن ، با کلیه قوانین ، با شرف و سنت و با تمام ضوابط پذیرفته شده از جانب عموم گسسته است.او دشمن توانای همه ی اینهاست و اگر همزیستی با آنها را ادامه می دهد بدین منظور است که آنها را سریعتر نابود کند.
۳) انقلابی تمامی نظریه ها را خوار می شمارد و هیچ دانش دنیوی را برای نسل های آینده قابل پذیرفتن نمی داند.او تنها یک دانش را می شناسد:دانش ویرانی
بدین علت و فقط هم به همین علت ، او مکانیک ، فیزیک ، شیمی و احتمالا پزشکی می آموزد ، اما تمام روزها و شبهایش را صرف آموختن دانش ضروری ، یعنی شناخت وجود انسان ، مختصات اخلاقی انسان و موقیعت ها و عوامل متشکل شده نظام اجتماعی موجود می کند.هدف از بررسی همواره یکی چیز است:مطمئن ترین و سریعترین روش نابودی تمامی این نظام پلید.
۴) انقلابی افکار عمومی را خوار می شمارد.او اخلاق عمومی را در کلیه ی بیانه ها تحقیر می کند.برای او اخلاق آن است که در جهت پیروزی انقلاب کمکی باشد ، و امور غیراخلاقی از نظر او چیزهایست که سد راه پیروزی انقلاب باشد.
۵) انقلابی انسانی ست متعهد ، بی رحم نسب به تحصیل کردها ، او نمی تواند انتظار ترحم از آنها داشته باشد.بین او و آنان به طور پنهانی یا اعلام شده ، تا سرحد مرگ جنگی سخت و آشتی ناپذیر در جریان است.او باید خود را به شکنجه عادت دهد.
۶) انقلابی نسبت به خودش بی رحم است و باید نسبت به دیگران هم بی رحم باشد.او میبایست نسبت به هرگونه ظرافتها از جمله محبت ، عشق ، دوستی ، حق شناسی ، سنت و حتی از شرافت اجتناب کند و تعلق انقلابی بی احساس را جایگزین آن سازد.برای او تنها یک لذت وجود دارد ،یک تسلی خاطر ، یک پاداش و يک رضایت مندی-پیروزی انقلاب-.او می بایست روز و شب تنها به یک موضوع بیاندیشد و یک عقیده را پیگیری کند-نابودی بی امان-کوششی خونسردانه و خستگس ناپذیر تا پیروزی ، آمادگی برای تخریب خودش و آنچه قبل از انقلاب وجود داشته است.
۷) طبیعت انقلابی واقعی از هرگونه احساس ، تخیلات بچگانه و دلخوش کننده مبراست.شور انقلابی باید در تمامی لحظات روز به کار برده شود تا آنکه به صورت عادت درآید.شور انقلابی را باید بنابر محاسبه و دور از احساس بکار برد.انقلابی در هیچ موقع و در هیچ کجا نباید از انگیزه شخصی خود پیروزی کند بلکه فقط باید از انگیزه هایی پیروی کند که در خدمت انقلاب باشد.
رابطه بین انقلابی و یارانش
۸) انقلابی نمی تواند جز با کسانی که با اعمال خود اثبات کرده باشند که به او علاقه مندند و انقلابی خالص اند ، دوستی یا همبستگی ایجاد کند.سطح دوستی ، سرسپردگی و وظیفه نسبت به چنین یارانی بستگی به سطح فایده رسانی آنان به اساس و ویرانگری بنیانی انقلابی دارد.
۹) غیر ضروری است که که درباره وفاداری انقلابیون نسبت به یکدیگر سخنی گفته شود.تمامی نیروی انقلاب متکی است به یارانی که فهم و شعور انقلابی یکسان دارند.تا آنجا که ممکن باشد باید درباره کلیه مسائل مهم گروهی اندیشید و به نتایج یکسان رسید ، سرانجام زمانی که رویه مسلم گشت ، انقلابی باید منحصرا به شحص خودش متکی باشد ، هرگز برای توصیه کردن و یا یاری کردن سر راه هم قرار نگیرید جز مواردی که برای پیشبرد نقشه ضرورت دارد.
۱۰) هر انقلابی باید تعدادی یاران درجه دوم و سوم تحت فرمان داشته باشد.یارانی که کاملا آگاه نیستند.این یاران باید به عنوان سرمایه گروهی تلقی گردند و در محل لازم مورد استفاده قرار گیرند.مصرف این سرمایه قطعا باید تا حد امکان مقرون به صرفه باشد تا حداکثر فایده ی ممکن را عاید سازد.انقلابی حقیقی باید خود را سرمایه انقلاب تلقی کند که برای پیروزی انقلاب تخصیص یافته ، درعین حال نباید شخصا و به تنهایی این سرمایه را-بی آنکه توافق یاران کاملا متعهدش راجلب کرده باشد-به مصرف برساند.
۱۱) اگر یاری در خطر باشد و این سوال طرح شود که باید او را نجات داد یه نه؟ تصمیم نباید بر اساس عواطف ، بلکه منحصرا در جهت اهداف انقلاب اتخاذ گردد.به دقت فواید و مخاطرات این تصمیم و همچنین نوان لازم برای نجات یار انقلابی مورد سنجش قرار گیرد.
رابطه انقلابی با جامعه
۱۲) اعضای جدید را که وفاداریشان را نه به زبان ، بلکه با اعمالشان آزموده شده است-به شرط موافقت گروهی اعضا-می توان پذیرفت.
۱۳) انقلابی به دنیای دولت ها ، به دنیای طبقات ممتاز و به دنیای به اصطلاح متمدن وارد می شود ، فقط بدین منظور در چنین دنیاهایی زندگی می کند که آنها را سریع و به طور کامل نابود سازد.یک انقلابی اگر کوچکترین علاقه ای به دنیا نشان دهد ، دیگر انقلابی واقعی محسوب نمی شود.او نباید در نابودی هر موضع ، هر مکان و یا هر انسان در دنیاهای یاد شده درنگ کند.او از هر چیز و هر کس این گونه دنیاها به نحو یکسان متنفر است.وای بر او اگر تعلقی نسبت به پدر و مادرش ، دوستانش یا معشوقش داشته باشد و اگر به خاطر این گونه تعلقات دچار وسوسه گردید دیگر انقلابی به شمار نخواهد رفت.
۱۴) انقلابی ، با هدف انقلابی سازش ناپذیر ، لازم است اغلب بین جامعه زندگی کند تا بتواند این حقیقت را متبلور سازد که جامعه باید جز آن باشد که واقعا هست.او باید در همه جا نفوذ کند ، بین طبقات برتر و متوسط جامعه ، در کمپانی ها ، در کلیه کلیساها و قصرهای اشراف ، در جهان دولتمردان ، ادیبان و نظامیان.همچنین در دیویژن کاخ زمستانی تزار.
۱۵) وقتی فهرست اسامی آنان که محکوم شده اند آماده شد و دستور اعدامشان صادر گشت ، در اجرای آن نیاید هیچ گونه عداوت شخصی و جسارت نمایی دخیل باشد.همچنین نباید به انگیزه های دشمنی یاران یا مردم با محکومین توجه داشت.دشمنی و احساس جسارت نمایی ، ممکن است تا حدی که تودها را برای انقلاب برانگیزد ، مفید باشد.لازم است فایده ی نسبی اعدام برای پیروزی انقلاب مورد ملاحظه قرار گیرد.
۱۶) نخستین گروه انقلابیون باید کسانی را نابود سازند که با تشکیلات انقلابی خصومت می ورزند.مرگ ناگهانی آنان موجب دست پاچگی بین دوستانشان خواهد شد.محروم ساختن دولت از چنین افرادی توسط زیرک ترین و فعالترین یاران انقلابی عملی خواهد شد.
۱۷) گروه دو شامل کسانی است که برگزیده شده اند تا در زمانی مناسب با انجام یک سلسله اعمال شرورانه جماعت را به سوی یک انقلاب اجتناب ناپذیر حرکت دهند.
۱۸) گروه سوم شامل تعدادی زیادی انسان است.انسان هایی ددصفت در پستهای مهم که نه به خاطر زیرکی یا فعالیتشان ، بلکه به خاطر ثروت و نفوذشان از قدرت و پست مهم و امتیازات آن برخوردارند.این گروه باید به هر ترتیب ممکن مورد بهره برداری قرار گیرد.اینان را باید به ماجرا کشاند و گرفتار کرد.باید به نیت کثیفشان آگاه شد ، باید آنان را به بردگی کشاند.قدرت آنان ، نفوذ آنان ، ارتباطات آنان ، ثروت آنان و فعالیت آنان باید مبدل به گنجینه ای پایان ناپذیر و کمکی گرانبها برای اقدام ما گردد.
۱۹) گروه چهارم شامل دولتمردان جاه طلب و لبیرال ، با عقاید متفاوت می گردد.انقلابی باید همکاری با آنها را وانمود کند ، کورکورانه از ایشان تبعیت کند و در عین حال به رازشان پی ببرد تا آنکه کاملا گرفتار شوند.اینان باید چنان به سازش تن دهند که هیچ راه فراری از آن برایشان باقی نماند.پس از آن می توان از آنها برای ایجاد بی نظمی در دولت استفاده کرد.
۲۰) گروه پنجم شامل صاحبان اعتقاد و اندیشه های انقلابی است که در جراید یا قشرهای خود نقش عمده ای بر عهده دارند.اینان را باید دائم دنبال کرد تا به سازش تن در دهند.به پیامد آن اکثریتشان نابود می شود در حالی که اقلیت آنان مبدل به انقلابیونی کاردان می گردند.
۲۱) گروه ششم که به ویژه دارای اهمیت است:زنان ، که می توان آنها را به سه دسته تقسیم کرد.نخست دسته ی زنان تهی مغز ، بی فکر و طناز که باید از ایشان به همان گونه که از گروه سوم و چهارم مردها استفاده می شود ، استفاده کنیم.دوم دسته زنان خون گرم ، توانا و صمیمی که به ما تعلق ندارند.چون هنوز به ادراک بدون احساس انقلاب نرسیده اند.از این دسته باید مانند گروه پنجم مردان استفاده شود.دسته آخر زنانی هستند که کاملا کنار ما قرار می گیرند.کسانی که کاملا صمیمی هستند و برنامه ما را در شکل نهایی آن پذیرفته اند.ما باید چنین زنانی را به عنوان گرانبهاترین گنجینه خود محترم داریم ، بدون کمک آنان ما هرگز به پیروزی نخواهیم رسید.
برخورد گروه با توده ها
۲۲) گروه هیچ هدفی جز آزادسازی و خوشبختی کامل توده ها ندارد-تودهای مردمی که با کار یدی زندگی می کنند.-گروه معتقد است که رهایی توده ها و خوشبختی آنان در پی یک انقلاب فراگیر کارگری و ویرانگر امکان پذیر می باشد.گروه تمامی ذخائر و انرژی خود را برای تشدید و گسترش مصیبت و تیره روزی مردم به کار می گیرد تا در نهایت شکیبابی آنان به پایان رسد وبه سوی قیامی همگانی رانده شوند.
۲۳) مفهوم انقلاب برای گروه ، انقلابی معمولی مطابق نمونه های غربی نیست-انقلاب هایی که معمولا برابر حق مالکیت و رویه های سنتی اجتماع که ناشی از به اصطلاح تمدن و اخلاق است ، کوتاه آمده است.-تاکنون این گونه انقلاب ها همواره به سرنگونی تشکیلات سیاسی موجود برای جانشین ساختن آن با تشکیلاتی دیگر ، محدود شده است و بنابراین کوششی بوده برای استقرار دولت به اصطلاح انقلابی.تنها شکل انقلاب مفید برای مردم ، انقلابی است که دولت را ریشه کن کرده و همه ی سنن دولتی و سازمان ها و طبقات را در روسیه نابود کند.
۲۴) با توجه به این نقطه نظر ، گروه هر تشکیلاتی از بالا به پایین را رد می کند.هر نوع تشکیلات آتی بی تردید ناشی از تحرک در زندگانی توده ی مردم خواهد بود.اما این موضوعی ست که نسل های آینده باید در مورد آن تصمیم بگیرند.وظیفه ما تخریب کامل ، هراس انگیز ، فراگیر و بی امان است.
۲۵) بنابراین برای نزدیکتر شدن به مردم ، قبل از هر کار دیگر باید با عواملی از توده ها رابطه برقرار کنیم که از آغاز بنای دولت تزاری هرگز از اعتراض بدان دست برنداشته اند.این گروه نه تنها با زبان ، بلکه با اعمال خود علیه همه چیز ، مستقیم یا غیر مستقیم مرتبط با دولت اعتراض کرده اند:علیه اشرافیت ،دولت سالاری ، روحانیت ، یازرگانان و کولاک های انگل.ما باید به تحرک ماجراجویانه بیر گاردها که تنها انقلابیون زیرک روسیه هستند بپیوندیم.
۲۶) تمرکز توده ی مردم در قدرتی شکست ناپذیر و کاملا ویرانگر-این مقصود ماست- و توطئه وظیفه ماست.
*******
در نوول تسخیر شدگان داستایوفسکی چهره ای ماندگار از یک انقلابی ماجراجو ترسیم شده است.مکرر در کتابچه ی یادداشت داستایوفسکی ، به یادداشتی بر می خوریم که حاکی از این است که او به ((هیولای نچایف)) می اندیشیده ، که جز تخریب افلاک به هیچ چیز راضی نمی شود.
*******
نیکلای پتروویچ گفت : ((اجازه بدهید یادآور شوم که وقتی شما همه چیز را نفی می کنید یا برای آنکه دقیقتر گفته باشم وقتی شما همه چیز را ویران می سازید ، پس می بایست درباره ی بازسازی هم چیزی بدانید.)) بازارف به او پاسخ داد : ((این دیگر مربوط به ما نیست ، نخست وظیفه ما پاک کردن زمین است.)) تورگینف ، پدرها و پسرها
*******
برگرفته شده از کتاب زندگی و مرگ لنین ، نویسنده: رابرت پاین ، مترجم: عبدالرحمن صدریه
نرم افزارهای آزاد و آخرت!
اکتبر 8, 2008اگر از علاقه مندان به نرم افزار های آزاد باشید حتما در مورد مزیت هایی این نوع نرم افزار ها وصف های بسیار شنیده اید.امنیت ، پایداری ، باز بودن منابع و…اما چرا با وجود مزیت های بالای نرم افزار های آزاد مردم کشور ما از نرم افزار های تجاری استقبال بیشتری داشتند.در زیر به چند نکته اشاره می کنم:
1 – نظام آموزش:نظام آموزش ما بر مبنای استفاده از برنامه های تجاری ، اقدام به تربیت دانش آموختگان(حداقل تا پایان دوره متوسطه)می کند.آموزشگاه های آزاد هم تابع سیاست های دیکته شده هستند(در اینجا می شود به بحث مالی هم اشاره کرد)
2- سلطه مایکرو سافت:حداقل برای یک دهه مایکرو سافت مروج فرهنگ انحصار گرایی بود.ناخودآگاه این عمل بر روی ذهن خیلی ها اثر میذاره ودر تصمیم گیری غلط موثر هست.
3- عدم آگاهی نسبت به کارایی کامپیوتر:در جامعه ما اکثر کاربران از کامپیوتر به جای کنسول های بازی(پلی استیشن ، ایکس باکس و…)یا به عنوان دستگاه صوتی و تصویری استفاده می کنند.
4 – نبود قانون کپی رایت:یکی از مشکل های اساسی که متاسفانه تاکنون حل نشده است.
دلایل بیشتری هم وجود داره که در بحث من نمی گنجد. در اینجا می خوام به رابطه نرم افزار آزاد و اعتقادات اشاره کنم.احتمالا بیل گیتس بزرگترین آدمی هست که روی پل صراط می تونه از خیلی ها شکایت کنه!!!پرسش و پاسخ و زیر در درک این موضوع به شما کمک میکنه.
مخاطبان در این نوشته خدا ، بیل و متهم هستند:
بیل:خداوندا تو شاهدی که من از دانشگاه اومدم بیرون و چقدر زحمت کشیدم و خون دل خوردم تا آرزویم را برآورده کردم.حالا این انصاف هست که یه آدم به این راحتی تمام زحمات من رو به باد بده؟
متهم:خدواندا من نمی دونستم با این کارم دارم دزدی می کنم وگرنه هیچوقت مرتکب چنین گناهی نمی شدم!
خدا(به شخصه از درک خداوند عاجزم ولی این نحوه تفکر من هست):حق با بیل گیتس هست و اون میتونه تو رو عفو کنه یا درخواست عذاب کند.
این جملات کوتاهی که خوندید برای اون دسته از افرادی بود که به اون دنیا اعتقاد دارند.یا اون افرادی که میگن هرچی به ایلات متحده آمریکا ضرر بزنه به نفع ماست!

