روز اول:
امروز روز اولی بود که باید می رفتم دانشگاه بعد از 110 کیلومتر رانندگی رسیدم برگه انتخاب واحد همرام نبود واسه همین زود راه افتادم رفتم یه پرینت دیگه از انتخاب واحدم گرفتم بعدش رفتم دنبال یه سری کار اداری که خیلی هم طول کشید.یه لحظه احساس کردم که چقدر گرسنه ام کلاس سه ساعت دیگه شروع میشه اومدم تو شهر یه گشتی بزنم…جای آبادی نیست یعنی نسبت به شیراز هیچ جا تو ابن استان آباد نیست.
یک ساعت به کلاس:چند متر جلوتر چندتا دختر دارن بازی میکنن یادمه از زمانی که رفتم کلاس اول دبستان به خودم گفتم دیگه نمی تونم بازی کنم حالا هم که دچار روزمرگی شدم.
سر کلاس:خب از واژه استاد خوشم نمیاد پس از واژه آقای ایکس استفاده میکنم…داره میگه اگه دوست دارید فلان جزوه رو بگیرد.تو این کلاس با من سه تا پسر هست که یکیش شاغل و سی و اندی سال داره یکی دیگه هم که هنوز ریشاش در نیومده هشت تا دختر هم هست نه الان چهارتای دیگه اضافه شدن….
روز دوم:
امروز با ماشین خودم اومدم آه که چقدر خسته کننده بود.سه ربع ساعت مونده به کلاس.صندلی ماشین رو عقب دادم آفتاب ملایم و گرمی هم داره میتابه فعلا آفتاب رو غنیمت می شمارم نوشتن کافبه!
سر کلاس:آقای ایکس آدم سخت گیری به نظر میاد ولی خوب درس میده سعی میکنم این درس رو پاس کنم.
روز سوم:
صبح ساعت ۶:۳۰ از خواب بیدار شدم ساعت ۸ هم کلاس داشتم رسیدم به دانشگاه رفتم داخل فهمیدم کلاس تشکیل نمیشه دو تا کلاس هم بعدش داشتم اصلا حسش نیست برگشتم شیراز و خوابیدم.
روز چهارم:
امروز به خاطر معرفی مدیر گروه ها زود اومدم باید برم به سالن آمفی تئاتر و ببینم چی میشه…رئیس دانشگاه یه آدم جوون هست به نظر میرسه آدم خوبی باشه در مورد مدرک به همه اطمینان میده ،میگه از هر ارگانی که واسه استخدام دانشجوها از ما استعلام شد ما نوشتیم اون ادم مشکلی نداشته(پیشاپیش یعنی کار سیاسی نکنید ،مشکل درست نکنید و از این حرفا.به حساب خودش یه جور زهر چشم گرفتنه) یه سری حرف دیگه که حسش نیست نت بردارم.نوبت مدیر گروه ما رسیده باید ببینم مشکلم رو می تونه حل کنه یا نه.در آخر نوبت روانشناس میرسه خیلی با تظاهر صحبت میکنه…
سر کلاس:تشکیل نشد.
روز پنجم:
امروز آخرین کلاس هست که باید برم آقای ایکس حالش زیاد خوب نیست درسش خوبه ولی از آدمای سر کلاس خوشم نمیاد.
پی نوشت:تا بعد عید دیگه نمیرم دانشگاه…
پس!نوشت:باز به فکر سربازی افتادم…