خواب دیدم که مردم.از ساعت چهار تا هفت کلاس داشتم بعد اومدم خونه.دور و بر ساعت هشت بود که خوابم برد.خواب دیدم تصادف کردم و مردم.ترمز ماشین بریده بود نتونستم کنترلش کنم رفتم تو خاکی و سرم خورد به شیشه و مردم.خیلی ساده حتی تو خواب هم اینو به خودم گفتم.بعد دنبال دو سه نفر دیگه که نمی شناختمشون راه افتادم.رسیدم خونه پدربزرگم همه فامیل اونجا بودن.رفتم داخل.خانوادم رو دیدم…نتوستم چهرش رو تشخیص بدم ولی فکر کنم مادرم بود که گریه می کرد.بعدش چیز زیادی یادم نیست فقط ترسیده بودم و به خودم می گفتم دیگه دستت از دنیا کوتاه شد.دیگه نمی تونی برگردی…سپیده صبح بود که از خواب پریدم.قبلا هم خواب دیده بودم که اطرافیانم فوت شدند ولی این یکی دوتا فرق مهم داشت.اول مرگ خودم دوم هم باور پذیری که در خواب بر وجودم حاصل شد.وقتی خواب می دیدم یکی از اطرافیانم فوت شده خیلی ساده به خودم می گفتم این یه خواب هست و خودکار از خواب می پریدم.نمی دونم این قابلیت یا استعداد یا هر چیزی که اسمش هست رو از کجا یاد گرفتم ولی این دفعه کلا باورم شده بود که مردم و سعی نکردم بیدار بشم.اون موقعی که تصادف کردم فقط یه نور سفید یادمه و احساس کردم یه پنج دقیقه ای هم گذشت که متوجه شدم روح از بدنم خارج شده.یاد یه خواب دیگه افتادم که چهار سال پیش دیدم.خواب دیدم که از الاکلنگ پارک پشت مدرسه ام به آسمون رفتم یعنی منو به سمت آسمون پرتاب کرد.اونقدر رفتم بالا که حس کردم روح داره از بدنم خارج میشه بعد فقط یه لحظه از سقوط ترسیدم.مسیر عوض شد و با سرعت به سمت زمین برگشتم.جوری خوردم زمین که از درد از خواب پریدم.
پی نوشت:اگر جای خواب با واقیعت عوض می شد چه اتفاقی می افتاد؟
پس!نوشت:میر حسین…